مستغرق دریایی از الکل و دودممن زان زمان که شعر در وصفت سرودمدانم چه هستم وانچه خواهم وانچه بودمدانم چگونه مه ز که را من زدودمار سر به سوی خسروی بود چاره ساختممن دیو و دد را در رهم بیچاره ساختممن با کیان تاخته بر من درفتادموان راه شاهیشان به زیر پا نهادملیکن تو رفتی وز درفشم ارغوان رفتهرگز نپرسیدی چه بر شاه مهان رفتسیمرغ شد کاویدو بر گرد جهان رفت؟!جمشید شد وان تخت شاهی از میان رفت؟!خان
پایان کار.
برچسب:
نویسنده: یوسف حبیبی
ای سرو بلندِ قامت دوستوه وه که شمایلت چه نیکوست
در پای لطافت تو میرادهر سرو سهی که بر لب جوستنازک بدنی که مینگنجددر زیر قبا چو غنچه در پوستمه پاره به بام اگر برآیدکه فرق کند که ماه یا اوست؟آن خرمن گل نه گل که باغ استنه باغ ارم که باغ مینوستآن گوی مُعَنْبَرست در جَیب؟یا بوی دهان عنبرین بوست؟در حلقهٔ صَولَجان زلفشبیچاره دل اوفتاده چون گوستمیسوزد و همچنان هوادارمیمیرد و همچنان دعاگوستخون دل عاشقان مشتاقدر گردن دیدهٔ بلاجوستمن بندهٔ لعبتان سیمینکاخر دل آدمی نه از روستبسیار ملامتم بکردندکاندر پی
برچسب:
نویسنده: یوسف حبیبی